Showing posts with label painting. Show all posts
Showing posts with label painting. Show all posts

Tuesday, August 24, 2010

narrow alley near my father in law house ... کوچه باریک و ظهر داغ

I didn't know what i wanted to paint ... so i started walking around .... I took a taxi and after that a bus to go to the north of the city ... but after about an hour of walking i was disappointed so I came back to the house of my wife's father. near their house there was this narrow valley that I wanted to paint it so much ... so I started the painting ...
and that was such a great excitement.
And of course it was about 4 p.m and it was so hot ...
I tried it in two versions... the first one was on a Winsor small watercolor pad ...
and this is the next one ... on a bigger paper...

جمعه بود و من بسیار دلم می خواست نقاشی کنم ... بتابراین از خانه بیرون زدم و راه افتادم ، ولی عصر را آمدم تا ونک و از آنجا با اتوبوس های تمیز بی آر تی تا تجریش ... و چقدر خنک و دلپذیر بود در این اتوبوس. 
تا تجریش رفتم و آنجا قدم زدم ولی چیزی ندیدم که بخواهم بنشینم و بکشم ... 
این شد که راهم را کشیدم به سمت خانه 
دوباره با اتوبوس آمدم تا ولی عصر 
و پایین تر .. 
نزدیک خانه پدر خانمم که رسیدم این کوچه تنگ بود که همیشه مرا به سمت خود می خواند ... 
همان کنار نشستم و. شروع کردم 
ولذت عمیقی مرا در بر گرفت 
و آفتابی که مرا می نگریست .

Wednesday, August 4, 2010

the thoughts of the curling road... افکار یک جاده

راه در میان درختان می رفت و می رفت تا به بلندای کوه برسد
به سختی تا اینجا مسیرش را پیموده بود
از بسیاری مسیر را پرسیده بود ی
در میان سایه های در هم فرورفته درختان گشته بود و تنها فکرش رسیدن به کوه بود 
گاهی با خود می اندیشید
یعنی به کوه می رسم؟ 
چه لذتی ببرم وقتی به او برسم 
راستی بعد از کوه چه است ؟ 
آیا آنجا کسی مرا انتظار می کشد ؟ 
این افکار همراهان " راه" در این سفر بودند 
the " Road " was on his way to the tallest Mount that he knew. 
he passed lots of problems on his way. 
Who knows what would happen.. 
there were packs and packs of questions in his mind.. 
and there was no answer except keeping on going to the highest climax that he knew.
I saw him on his journey
even now i dont know whether that was me who saw a painter on my journey or i was the painter who saw the walking road.
...
who knows ?

Monday, July 5, 2010

Studying master Z's work

این مطالعه من بر روی یکی از آثار استاد زبوکویچ می باشد
آرزومند طول عمر و موفقیت روز افزون برای ایشان هستم
this is my study on one of master Joseph Zbukvic's works.
Thanks to him and wish him luck and luck...

Sunday, June 13, 2010

The look to the future ... نگاهی بر دوردست

the Sistani man was sitting there
there was something that catch my attentions
His look floating in space ...
he was so free ..
he has nothing in this world ..
but his beliefs ...
I love make painting of him .

Saturday, June 12, 2010

the river and its thought ... روزی رودی


رودی بود در میانه دره ای ...
Once there were Green fields kissed by the sun
Once there were Valleys were river used to run...
...
I ll never know know what made you run away
how can I keep searching when dark clouds hide the day ..
...
I ll keep on waiting till you return ...
I ll keep on waiting untill the day you learn
you cant be happy while your heart is on a roam...
you cant be happy until you bring it home ..
Home to the green fields and ME once Again ...


Sunday, May 30, 2010

Again a man and again my calmness ... ضربات قلم موو آرامش من


فکرم خیلی مغشوش بود، نمی تونستم افکارمو مرتب کنم
هر کاری کردیم نشد
همین شد که تصویر تو را جلوی خودم گذاشتم و قلم مو و رنگ
و به یک باره آرامش
و سکوت
و فکر
...
I was'nt on the mood ,really I was anxious.
I didnt know what i could do
so i took the brush, my no24 Habico one
and watercolor ...
and suddnly it was calmness and silence that ran into my mind
I love Painting

Saturday, May 22, 2010

mountaineering and painting ... کوه و رنگ

پنجشنبه و جمعه با گروهی که دوستم اشکان راه انداخته به یکی از مناطق اطراف تهران رفتیم، با هوای بسیار خوب و مناظر عالی
واقعا لذت بخش بود. تنها اگر بانو نیز همراه ما بود دیگر می توان گفت هیچ کم نبود،
حلیم صبحگاهی صبحانه دلپذیری بود که خوردم ، و همین شد که کمی دیر رسیدم. ولی شروع خوب برنامه نوید بخش روزی زیبا  بود
 ما در گروهی هفت نفره سفر خود را آغاز کردیم و با یک مینی بوس به سمت روستای لالون در مسیر فشم حرکت کردیم
 On Thursday and Friday I went mountaineering with a group pf my friends. it was so nice and we had such joyful times together.  
این اولین نقاشی این سفر بود که در راه کشیدم
on road to the village where we started our hiking I try to paint the scene of the road ... tall trees on both side of the road that lay on each other ... 
مسیر پیاده رویمان در دل روستا و پس از آن بی نهایت زیبا و دلپذیر بود و درختان سپیدار که مورد علاقه من هستند جا به جا سر به فلک کشیده بودند
the route of our journey started in a village called " Laloon", a beautiful village and such a wonderful weather to go out and see the beautiful trees and listening to the song of birds ...  

در راه به تنگه لالون رسیدیم که در دو سوی ما سر به آسمان کشیده بود و نهری که از میان آن در جریان بود،. پرندگان بالای سر ما پرواز می کردند و حرکات عجیب از خود بروز می دادند مثل شیرجه های ناگهانی و حرکات آکروباتیک، با خود می اندیشیدم که " این پرندگان توانایی خود را به رخ ما می کشند، و این که چقدر دوست داشتم پرواز کنم" .  در مسیر به جایی رسیدیم که نهر عمیق می شد و مجبور بودیم از روی میله ای که حکم پل را داشت از نهر عبور کنیم و چه عبور کردنی
in our journey we reach a point that we must pass a tributary ... the water was cold and we didn't want to fell in the water, but the only way was a thin piece of metal ... that was a challenge for the very first beginning of our hiking. 
در راه جایی برای صبحانه توقف کردیم و همه صبحانه خوردیم،  
after that we kept on going till our leader, Ashkan, let us sit and eat the breakfast.  

پس از چند ساعت پیاده روی در دل دره و دامنه کوه به محل کمپ زدنمان رسیدیم ، یکی از نکات جالب در آنجا وجود چشمه آب معدنیی بود که آب گاز دار از آن بیرون می زد و طعم خوبی داشت و به عنوان سوغات بطری از آن آب را برای خانواده آوردم و چه سوغات خوبی بود
after several hours of walking in the valley and mountain sides we stopped in a good place and erected the camps.
بعد از ظهر در حالی که بارانی به آرامی می بارید شروع به نقاشی کردم و تجربه جالبی بود، نقاشی در باران ... و اثر قطرات باران بر کاغذ و نقاشیم باقی ماند و به یکباره باد چند کارم را به نهر انداخت ، و گرفتن کارها و خشکاندن آنها ... مراسمی بود
I started my favorite hobby, water color painting and it was drizzling. you can see the marks of the rain dots on my paper ... it was a wonderful experience. rain and winds ... the powerful wind threw two of my paintings and push them in tributary .    


 
 فردا صبح  گروهی برای صعود به قله رفتند و من و دو نفر از دوستان در کمپ ماندیم و من باز به نقاشی پرداختم
چه آسمان زیبایی داشت ...




حدود ساعت 2:30 بعد از شهر جمعه بود که به سمت پایین شروع به حرکت کردیم




و مسیر همچنان زیبا بود و هوا دلپذیر و همچنان جای همسرم در این لحظات خالی بود
it was so nice and I had such wonderful times with my friends, everything was perfect except my sweetheart was not with me ... 


من بیشتر مسیرمان موسیقی های " النی کاریندرو" را گوش می دادم مجموعه ای از چند آلبوم فوق العاده 
I was listening to Elenie Karindrou's albums all times in this beautiful journey. and I think Elenie is the voice of keeping on going ... 
these are some of my favourite Elenie's Albums
من این آلبوم های النی را بسیار دوست دارم 
 Eternity and a Day ابدیت و یک روز
The Beekeeper زنبوردار 
the suspended steps of a stroke   گام های معلق لک لک
Music for films ... موسیقی برای فیلم

Sunday, May 16, 2010

watercolor Man and the vast ocean of thoughts ... مرد آبرنگی و تفکراتش

برای تعطیلات به زادگاهم آمده ام و همنشین پدر و مادر عزیزم شده ام داشتم عکس هایی را که دوستی که ساکن سیاره الیسا است داده بود می دیدم یکی  از عکس ها احساس خوبی داشت بنابراین اینجا منتشر می شود 
با تشکر از ساکن الیسا لند و تبریک به مناسیت اکولین های نوش 
these days are some kind of holiday in my country so i came to my home town again to be with my beloved mother and father.
I was watching the photos wich one of my friend had token. i felt delightful feeling inside with these photos, so I publish one of these pics.
I was painting and i drown in my thinking about the model of the painting ... 
من در حال نقاشی هستم و لذتی وصف نا پذیر



Friday, May 14, 2010

the crawling road ... راهی در میان درخت زار

راه به مسیر خود می رفت
و درختان نیز
راه به درختان گفت
با هم برویم
این طور من از تنهایی در می آیم
 و شما نیز " راه " را گم نمی کنید
همهمه ای در گرفت
گروهی موافق و گروهی مخالف بودند
اما بزرگترین درخت که بیش از همه تجربه داشت  گفت
راه یعنی آدم
یعنی سرو صدا
یعنی آتش
و از آن طرف یعنی باغبان
یعنی آبیاری
یعنی دوستی
 و
همهمه ها خوابید
هنوز هم درختان نمی دانند چه تصمیمی بگبرند
ولی سالهاست که در کنار راه مانده اند و صحبت می کنند
اما درخت پیر ساکت است و در سکوت عمیق خود در اندیشه است

Thursday, May 13, 2010

dawn and trees ... روزی سحر درختان

عده ای درخت
برروی دامنه کوه با هم در حال صحبت بودند
وقتی نگاهشان به من که در حال کشیدنشان بودم افتاد
همهمه ای در میانشان در گرفت
و
از من گریختند
و
سحر بود

Wednesday, May 12, 2010

forest and love of trees ... سپیدار و صنوبر


پچپچه را
 از آن گونه سر به هم اندر آورده سپیدار و صنوبر
باری
که مگرشان به دسیسه
سودایی در سر است
پنداری
به هنگامه یی
که جلوه ی هر چیز و همه چیز چنان است
که دشمن دژخویی در کمین
...
احمد شاملو

my beloved Wife... همسر مهربان


با گروه شرق به پارکی رفته بودیم برای نقاشی
همسرم روی نیمکت در پارک نشسته بود
 من در حال نقاشی بودم
و چه موضوعی بهتر و با آرامش تر از ایشان
this is a painting of my beloved wife.
we were in a park and i was painting that I saw her leaning on a bench..
and what more did i want ..
the beauty and calmness of her seems to me as an eternal essence

Saturday, January 30, 2010

معنویت و سایه- Sprituallity and Shaddow calmness in a sunny Day

نچه مرا به این صحنه جذب کرد گرمای خورشید و سایه های کشیده بر سطح زمین بود که مردم را به خود می خواند
و معنویت حرم
انتخاب با شماست
سایه برای جسم شما و معنویت حرم برای سکون و آرامش روح
This is a great scene of Summer Sunny day with long Shaddows
its too hot in the sun shine... and the shaddows are so tempting
its up to you, to choose shaddows and nearly closing stores or relaxing in calmness of Holy shrine spirituality





detail of painting
a woman, with her familly maybe her husband in shaddows
on the shrine Entrance

Painting size
25x35 cm