Showing posts with label familly. Show all posts
Showing posts with label familly. Show all posts

Monday, December 12, 2011

new event ... new born .... و تو متولد شدی

this post is not related to watercolor directly, but it had a great effects on me and the way I look at the world .
it is about a month that i step in a new world and I become father.
now I am the father of a girl, a beautiful girl. this is a great feeling and I suddenly find myself in Wonderland.
my daughters name is " Bahar" ( in persian it means Spring. the spring season. ) and i feel the spring breeze and the blossoms in her lovely face.
 the cutie in her fathers hug. and the painting of a bunch of flower . 
i do believe that you are more beautiful than the flowers. 
kiss. 
welcome home dear Bahar . 
love 
your father . 

Monday, July 12, 2010

my darling's Birthday party at Shargh Watercolorsits... جشن تولد همسرم در گروه شرق

About ten days ago on thursday we held a birthday party for My beloved wife. it was such a great pleasure and we had such wonderful times. 
at first one of Mr Moghaddasi's friend, Mr Yaghoob poor did a workshop for us. he finished two watercolors that the second one was gifted to my wife. 
thanks to him.  

پنجشنبه دو هفته پیش در محل کلاس برای همسرم جشن تولدی گرفتم که به دلیل مشغله زیاد کاری فرصت نشد پست مناسبی بنویسم.  این مراسم های تولد در گروه به یکی از وقایع جذاب ماهانه گروه تبدیل شده است
در شروع مراسم ورک شاپی توسط استاد یعقوب پور، از دوستان استاد مقدسی برای دوستان برگزار شد و از اندیشه های ایشان همه ما بهره مند شدیم.
ایشان دو اثر کشیدند که اثر دوم را به عنوان هدیه تولد به همسر من تقدیم کردند

ایشان استاد آبرنگ و اکرلیک می باشند و کارهای زیبایشان را هر جلسه تماشا می کنم.

دو تماشاگر این ورک شاپ... ( همسر پسر عمویم نیز در این جشن حاضر بودند

همسرم و اولین هدیه
after that the party begins. I prepare the cake and foods and after that Mr Moghaddasi give my wife a gift that was one of his paintings.
در ادامه پس از آماده کردن کیک و ناهار همسرم هدایای دیگری نیز گرفتند
اول کادوی استاد مقدسی که نقاشیی ای زیبا بود

این از فعالیت های زیبای استاد مقدسی است که من از ایشان متشکرم
the next gift was from Shargh Watercolorsits.
پس از این کادو کادویی از طرف گروه شرق به همسر من تقدیم شد
این هدیه توسط سرکار خانم کشاورز تهیه و تقدیم شد
در ادامه کیک خوردیم
و ناهار که ساندویچ های هایدا بود
At last there was Delicious cake and Sandwiches.
and joy.
Happy birthday to my darling


Monday, May 17, 2010

painting freely... خواهر زاده ام و نقاشی رها

خواهر زاده ام کنارم نشسته بود و داشتم فیلمی از استاد زبوکویک را می دیدم به مریم خواهر زاده ام گفتم تو بیا نقاشی کن 
و او شروع کرد 
و من از راحتی اش در نقاشی بسیار لذت بردم
 " همه  بچه ها هنرمندند، مهم آن است که یادمان بماند که ما هنرمندیم و ایرادی ندارد که هنرمند باشیم  
 I was watching a movie by Master Joseph Zbukvic and my niece, Mary, was with me. i asked her to paint if she wanted ... and she said ok 
she started painting and it was a wonder for me how free was she ... 
i love the  fluency in children's painting. and i think thats the essence of great painting, not to be anxious and only think and joy the process.
here she is with my colors and Habico chinese style mopped brush




Wednesday, May 12, 2010

my beloved Wife... همسر مهربان


با گروه شرق به پارکی رفته بودیم برای نقاشی
همسرم روی نیمکت در پارک نشسته بود
 من در حال نقاشی بودم
و چه موضوعی بهتر و با آرامش تر از ایشان
this is a painting of my beloved wife.
we were in a park and i was painting that I saw her leaning on a bench..
and what more did i want ..
the beauty and calmness of her seems to me as an eternal essence

Tuesday, March 9, 2010

Elderlies and eternal Love ... لبخند پیرمرد و پیرزن


تصویر این پیرمرد و پیرزن مرا بر آن داشت تا رابطه بین آنها را ترسیم کنم. لبخند بر لبان پیرمرد شنالی که در کنار همسر خود نشسته بود و نگاه زن حکایت از رابطه زیبای این دو در سالها زندگی شان داشت.
پیرزن استکانی چای به دست داشت و به شوی خسته خود تقدیم می کرد. با محبت و احترام. این مساله لبخند ار بر لبان پیمرد حک کرده بود.
چند روز پیش مادر همسرم از رابطه یک پیرزن و همسرش برایم گفت که بسیار با محبت و زیبا با هم زندگی می کردند، وقتی پیر زن مرد پیر مرد یک ماه تمام مرتب صبح تا عصر بر سر مزار او می رفت و بعد از پا افتاد و زمینگیر شد. ... 

این هم دیتیلی از این تصویر 

Wednesday, March 3, 2010

is it lunch time? جلسه خانوادگی

این نقاشی را از روی مدلی که دوست خوبم آقای زحمتکش برایم آوردند کشیدم ، فضای داخلی با رنگهای پخته اش همچنان مرا به خود جذب می کند. 
این اتاق با میز بزرگ و صندلی های زیبای دورش مرا به خود خوان و نوری که از پنجره های بزرگ به داخل می ریخت. پشت پنجره ها پر بود از گیاهان سبز و قفسه کتابی که در اتاق قرار داشت. اتاق هایی که در آن قفسه کتاب هست را دوست دارم . این اتاق با صندلی های خالی و عدم نقصش مرا یاد خانواده هایی می اندازد که دور از هم زندگی می کنند. تحصیلات بالایی دارند، از سطوح بالای جامعه به حساب می آیند، ولی دور از همند در کنار یکدیگرنیستند 
با خود می اندیشم آیا دوست دارم فرزندانم با تحصیلات باشند یا با شعور؟ موفق باشند و دور از هم یا در کنار هم و حتی کمتر موفق .. به نظرم اینها سوالاتی نیستند که بتوان به سادگی به آنها پاسخ گفت
به راستی میزان رضایتمندی ما از زندگی تحت تاثیر چه عواملی هستند؟
اینها سوالاتیند که ذهن مرا به خود فرا می خوانند

Saturday, February 6, 2010

لبخند پیر زن گرمی زندگی ما بود. Her smile was the beauty of universe


نمی دانم شما در این تصویر چه می بینید، ولی من زیبایی پیر زنی را می بینم فرتوت ، با لبخندی برلب، چون بی بی خودم
 بی بی مادر مادربزرگ من بود که چند سال پیش به رحمت خدا رفت و من بسیار دوستش داشتم، نگاهش سرشار از محبت و آرامش بود، یکی از پسرانش مفقود الاثر شدند در جنگ و هیچ گاه بر نگشت. چند سال پیش هم برایش از طرف بنیاد مراسمی گرفتند و لقب شهید به دایی مادرم دادند. اگر شهید شده باشند الان بی بی من در جوار پسر شهید خودش است، شاید هم به من نظاره کند

دلم برای بی بی تنگ شده است.

برای مو های حنا زده اش، برای آرامشش برای لبخند های ملیحش...

دلم برای بی بیم تنگ است.

امیدوارم ایشان در جوار رحمت خدا باشند.

در صورت فیلتر بودن اثر از این لینک استفاده نمایید
راستی یادم رفت از لبخندی که بر لبمنشست بنویسم.
برادرم علی اشرف فتحی از زندان آزاد شد
آزادیش را به شادی نشسته ام.

This is again another of my experiences on 1 minute sketches with watercolor. The subject of this painting was an old lady with a heavenly smile. This picture took me back to 3-4 years ago, to my grandmothers’ mother; we called her “Bibi”. She was the grandmother of my mother. In all of the pictures of her in my mind she was smiling. She loved me and my brothers and our sister, because of relation between us and the prophet Muhammad, we call it in Shia “Sayyed”. I remember every time she talked to me, I thought to myself how wise is this senior lady, her words were full of wisdom.

I miss her so much. I wish her peace and grace.

Saturday, January 30, 2010

معنویت و سایه- Sprituallity and Shaddow calmness in a sunny Day

نچه مرا به این صحنه جذب کرد گرمای خورشید و سایه های کشیده بر سطح زمین بود که مردم را به خود می خواند
و معنویت حرم
انتخاب با شماست
سایه برای جسم شما و معنویت حرم برای سکون و آرامش روح
This is a great scene of Summer Sunny day with long Shaddows
its too hot in the sun shine... and the shaddows are so tempting
its up to you, to choose shaddows and nearly closing stores or relaxing in calmness of Holy shrine spirituality





detail of painting
a woman, with her familly maybe her husband in shaddows
on the shrine Entrance

Painting size
25x35 cm