Showing posts with label bazaar. Show all posts
Showing posts with label bazaar. Show all posts

Wednesday, September 22, 2010

painting outdoors... نقاشی در میدان تجریش

Monday afternoon I went to visit my friends and sketch outdoors. our appointment was in Tajrish square, north of Tehran. 
we sat on the sidewalk and start painting. It was such a wonderful experience, and I enjoyed painting there with my friends.. 
we made paintings and laugh together .. and talk on each others work... 
and eat ice-cream... :D 
it was so delicious ... :D :D
here are some photos of that day and some of my paintings ... 

دوشنبه به اتفاق چهار دوستم قرار گذاشتیم که برای نقاشی در فضای آزاد همدیگر را ببینیم. 
برای این قرار میدان تجریش را انتخاب کردیم و در نزدیکی بازار تاریخی تجریش شروع به نقاشی کردیم ... 
و خیلی جلسه لذت بخشی بود 
مردم ما را نگاه می کردند و می گذشتند 
اما مشتاق تر از همه مردم ردهپایین بودند 
مثل رفتگری که کنارم ایستاد و نگاه می کرد و با خود می اندیشیدم که او در مورد من چه فکیر می کند ؟ آن جوان زحمتکش
یا آن چای فروش 
یا آن یکی 
یک راننده تاکسی هم از من خواست تاکسی اش را بکشم ... 
در کل لحظات خوبی بود تنها دلتنگی ام نبود تو بود ... 
و تو خود می دانی که این تو به " تو " برمی گردد
نقاشی کردیم 
و صحبت 
و خنده و نگاه های متعجب مردم 
و بستنی ای که با هم خوردیم ... 
و اینها نیز دو نقاشی از آن بعد از ظهر




Saturday, September 18, 2010

the bazaar and rain... بازار شمال

this was a scene of a bazaar in north of Iran, where the heaviest rains fall in the year.
I like the dampness of weather and the smell of fishes and vegetables.
I miss North of Iran ( we call it SHOMAL) and Caspian sea.
it was exactly last year at this time we were in Shomal with my fiance, we had such a great moments there ...
I hear the wind that sing " wish you were here ... "


بازار شمال در زیر رگبار باران دلنواز ... 
و آرامش 
و شور مردم در این هوا 
دلم هوای شمال را کرده 
هوای گشتن در این بازارهای دلنواز همراه همسر مهربانم 
چند شب پیش بود که " ماهی ها عاشق می شوند " را می دیدیم با تو
وقتی به این فیلم می اندیشم عنوان این کتاب پروست در ذهنم ی درخشد " در جستجوی زمان از دست رفته
و چه فضاهای نابی داشت ... 
این هم جند اسکیس از آن فیلم و آن شب به یاد ماندنی
Here you can see some sketches that I've made while we were watching a movie named " Fishes fall in love"; that was very sensual movie and I can call it  " Search for lost times."

سالهاست عنوان این کتاب مرا به خود می خواند تا در فضایش غرق شوم
امیدوارم زمانی آن را بخوان



Monday, September 13, 2010

crowdwed spot... گوشه شلوغ

a crowded scnene and far away buildings and motorcycles ...
and pollutions...
and trees were caughing
and a Menar ( place for saying azan )
and me ...
and thinking to you ..
even in this crowdness ...
این نقاشی را روز پنج شنبه در کلاس به سرعت کشیدم
در حالی که در کنار دوست عزیزم احمد زحمتکش بودم
و با هم یک موضوع را کار می کردیم
این اثر به ایشان تقدیم شد
به امید موفقیت های بزرگ برای ایشان

Tuesday, August 31, 2010

the old stores ... مغازه هایی از زمان پدر بزرگ

این نقاشی را دوست دارم 
شاید این اثر را در کتاب آبرنگ کاران ایران چاپ کنم ... 
هنوز نمی دانم 
this is one of my new paintings ... 
Maybe I publish this painting in Iranian Watercolorists Book .. this November ... 
I haven't decide yet. 


Tuesday, February 23, 2010

استاد و نگرش ... the Master and effect of the Vision

هفته پیش پنجشنبه در کلاس کشیدن بازار مسگر های اصفهان را شروع کردم و از استاد خواستم که ایشان مرحله دوم وسوم کار را پیش ببرند و من نگاه کنم. نگاه کردن به کار کردن استاد برایم آموزنده و دلنشین است
امروز پس از چند روز دوباره آن کار را انجام دادم ... البته در سحر و در حالی که مجبور بودم لامپ ها را روشن نکنم و در نور کم کار کردم.
در نظرم نگرش استاد و آموزنده در نتیجه و فعالیت بسیار مهم است
.
این کار پنجشنبه

عکس از کافه آبرنگ

و این نیز کاری که سحر انجام دادم


Monday, February 22, 2010

to be honest, there's nothing to say today...سکوت

همه ی آن چه نوشته ام را با زدن یک کلید پاک می کنم
امروز فقط یک تصویر 
ورودی بازار تهران



Monday, February 15, 2010

vegetable bazaar in south of Iran بازار میوه با پرتقال های درخشان

This is a painting of a vegetable bazaar in south side of Iran. I love the warmness which was obvious in everything, in Oranges, people, shades, even in the sky. I dream to go to the south and use my warm colors.

این تصویر بازار میوه ای در جنوب است با مردمی خونگرم و آفتابی داغ و سوزان و سایه هایی دعوت کننده. این صحنه ای بود که من برای موضوع نقاشی ام پس از چند روز برگزیدم، با خود روزی را تصور می کنم که به جنوب گرم و دلنشین سفر کنم و با رنگهای گرم هم آغوش شوم.

Sunday, February 7, 2010

Again dreaming to Fly بازار شیرازی دوباره

بازار شیراز و خوشیهای رویایی

در پست " بازار شیراز و روانی اندیشه " تمرینی بر بازار شیراز کرده بودم. بعد از چند روز تصمیم گرفتم دوباره همان صحنه را کار کنم. در نتیجه دوباره آب ، دوباره زرد و سبزها و اکرها و همچنین بنفش قوی به کمکم آمدند.

پی نوشت:

الف:این روز ها سرم شلوغ شده است، باید خودم را منظم کنم. تحویل های عقب افتاده ی درس های دانشگاه

ب: دیروز که از خانه بیرون آمدم تا برم سر کار در خیابون ولی عصر به خاطر باران شب گذشته آسمان تهران به شفاف ترین حالت دیده می شد و کوههای برف گرفته، زیر نور خورشید می درخشید، لبخندی بر لبم نشست که امروز روز خوبی خواهد بود، علی آزاد شد، در شرکت قراداد جدیدی بستیم، کلاس زبان لذت بخشی داشتم، و ... آری دیروز روز لذت بخشی داشتم.

ج: نظم، این همان چیزی است که من را به سوی خود دعوت می کند.


در صورت فیلتر بودن اثر از این لینک استفاده نمایید


این هم تصویر اصلی
در صورت فیلتر بودن اثر از این لینک استفاده نمایید



Today’s painting, again is a painting of Shiraz Bazaar scene, with people walking and talking; with floating fabrics in red, blue, yellow and they catch the eyes toward themselves. I tried to paint this scene again. This time more confidently and relaxed, of course not because of the techniques, but what made me more relaxed was this objective that I was experiencing and the final result was not so important for me, like this blog.

P.s.:

A: These days I’m so busy with work and my university projects.

B: yesterday my dearest friend Ali Ashraf Fathi (one of two writer of TOURJAN site) released from jail. I was so happy and I had great moments because. I miss him and if I didn’t have to do these nonsense so called projects I wouldn’t hesitate to go Qom and be with my brother and Ali.

C: I think to myself what exact reason of my life is. I remember days and nights that Ali wanted me to read, and helped me growing up. Days and nights would pass and at last I have to ask this question from myself: How did I live in this world.

Related Posts: پست های مرتبط  

- shiraz bazar: floating fabrics and flying minds. بازار شیراز و روانی اندیشه

- wish you were here, مرد روشن
- Lifeful bazar scense----زندگی در بازار... تجربه در محضر استاد

- wish you were here, تو را من چشم در راهم